ماه: مرداد ۱۳۹۷

جشنواره فیلم کوتاه

چهارمین جشنواره ملی فیلم کوتاه

لوح فوق در مراسم افتتاحیه چهارمین جشنواره  ملی فیلم کوتاه حسنات اصفهان و مراسم تجلیل از خیرین و نیکوکاران که در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۱۰در تالار فرشچیان برگزار گردید توسط استاندار محترم اصفهان جناب آقای دکتر زرگرپور به آقای مهندس کاظمی رئیس هیئت مدیره خیریه آسوده مأوی اهداء گردید.

 
محسن کودک معلول

واقعاً برای محسن زحمت می کشه!!!

پسرم زن و یک بچه شش ماهه داشت، خیلی زندگی خوب و آرومی داشتند که اتفاقی با یک خونواده آشنا شده بود، چند وقتی گذشت و ما از آشنایی پسرم با این خونواده بی اطلاع بودیم تا اینکه مادر خانم پسرم بهم زنگ زد و گفت پسرتون با یک خونواده آشنا شده که یک دختر تقریبا هفده- هیجده ساله دارند.ما پیگیری کردیم دیدیم بله پسرمون میگه من دختر این خونواده را می خوام و باهاش ازدواج کردم؟؟؟

ما هر چی تلاش کردیم که اونا از این رابطه منصرف کنیم نتونستیم پسرمون می گفت من اونا دوست دارم. متاسفانه خونواده ی دختره خیلی بد بودند از نظر اعتیاد و بی نظمی اما ما حریف پسرمون نشدیم.

به همین خاطر عروسمون با بچه شش ماهه طلاق گرفت… این کار پسرم خیلی برامون گرون تموم شد و سخت بود وقتی دیدیم زندگی به اون خوبی را رها کرد اونم بدون هیچ دلیلی ما ترک پسرمون را کردیم و گفتیم اگه می خوای با اون زندگی کنی از اینجا برو و با همونا باش… تا چند وقتی هیچ اطلاعی ازشون نداشتیم و بعد از چند وقت پسرمون شروع کرد به تماس تلفنی، چندین بار زنگ زد و دیگه خودمون هم طاقت نداشتیم به پدرش گفتم خب اشتباهیه که کرده و اتفاقی که افتاده کاریش هم نمی شه کرد بیاریمش خونه ی خودمون. پدرش قبول کرد وقتی اونها را دیدیم یه پسره هفت ماهه داشتند. متاسفانه دیدیم که محسن خیلی غیر عادیه، خیلی لاغره و اصلا پا
نمی گیره خیلی دکترش بردیم و از تموم قسمتهای بدنش سی تی اسکن انجام دادیم گفتند این بچه موقع زایمان آسیب به سرش رسیده و نصفی از رگهای سرش قطع شده و نصف دیگه هم به مرور زمان قطع می شه. خلاصه خانواده پسرم تحت را تحت حمایت خودمون گرفتیم. محسن هر کاری را که یک بچه ی دو ساله انجام می داد را چهار سالگی انجام می داد. اما هر چی دکترش می بردیم هیچ اقدامی براش انجام نمی دادند. تقریباً دو سالش بود که متوجه شدیم حتی حرف هم نمی زنه و نمیتونه غذا را بجود وضعیتش روز به روز بدتر می شد…

پسرم هم دیگه اون پسر سابق نبود هیچ احترامی برای پدر و مادر قائل نمی شد و هیچ چیز براش مهم نبود. پسری که خیلی آروم بود و اهل هیچ خلافی نبود حالا اعتیاد همه چیز را ازش گرفته بود و نابودش کرده بود…

در حال حاضر هم زندان است و خونوادش تو مشقت و سختی زندگی می کنند!!!!!!!!!!

خودم خیلی به عروسم محبت می کنم بهش می گم تو هم مثل دختر خودم می مونی و راه و چاه را نشونش  می دادم اما انگار سبک زندگیشون با ما فرق می کنه و نمی تونه مثل ما زندگی کنه و نظم به زندگیش بده. اینقدر بی اهمیته که قبضهای آب و برقش می مونه تا قطع بشه و ما مجبوریم حتی قبض آب و برقشون را هم پرداخت کنیم. همه ی این کارها را به خاطر محسن انجام می دیم چون اگه آب نباشه واقعاً تمام مشکلات برای اون پیش میاد.

خداییش عروسم خیلی به خاطر محسن زحمت می کشه واقعاً هیچ کس نمی تونه این بچه را جمع کنه بارها می خواستیم براش پرستار بگیریم اما هیچ پرستاری مثل مادرش نمی تونه کارهای محسن را انجام بده واقعاً برای محسن زحمت می کشه فکرشا بکنید از هجده سالگی تا الان که سی و پنج سالشه کارهای محسن را انجام می ده الان دیگه مثل یک خانم مسن شده اصلاً دندون توی دهنش نیست و خودش هم دچار کمردرد شدید شده اما با این وجود کارهای محسن را انجام می ده.

تا اینکه یک روز محسن را برده بودم بیمارستان عیسی بن مریم. اونجا چند تا خانم داشتند در مورد محلی صحبت می کردند که بچه های معلول را تحت حمایت قرار می دند از اونجا آدرس انجمن را گرفتم و آوردمش اینجا.

انجمن واقعاً بهمون کمک کردند. هزینه پوشک ماهیانه را تقبل کردند و همچنین هر ماهه ارزاق هم بهمون می دادند.

خونه ی پسرم خیلی خراب و کقیف بود واقعاً افتضاح بود انجمن خونه را کاملاً عوض کرد همه جا را رامیک، رنگ و نقاشی کردند و آبگرمکن ، فرش و… همه چیز براش خریدند.

خونشون را هم خودمون براشون خریدیم یه خونه شصت متری توی زینبیه. درسته که خیلی کوچیکه اما به خاطر اینکه محسن را دارند گفتیم اگه بی خونه باشند مطمئناً دچار مشکلات بیشتری می شدند خونه را به نام محسن کردیم و بهشون گفتیم خودمون هزینه زندگیتون را می دیم.

هر کاری می کنیم که رویه ی زندگیشون را عوش کنیم نمی تونیم؛اگر پسرمون حرف ما را گوش می کرد شرایط زندگیشون بهتر می شد اما متاسفانه…

یک روز شوهرم رفته بود که یک سری به آنها بزنه دیده بود عروسم با برادراش نشستند و یک عالمه مواد مخدر و… اونجا هست شروع به دادو فریاد می کنه که این چه وضعیه، عروسم گفته بود که اینها ماله برادرامه واقعاً دیگه نمی دونیم چکار کنیم؟؟؟

کسانی که می گویند فقر و کمبود محبت باعث اعتیاد می شه من قبول ندارم چون ما پسرمون را با نون زحمت کشی بزرگ کردیم و از نظر محبت هم هیچی براش کم نگذاشتیم اما حالا توی این وضعه.

متاسفانه عروسم هم متوجه زندگیش نمی شه و به خاطر همین خودم اومدم انجمن و گفتم من خودم همه کارهای محسن را انجام می دم حالا ماهی یکبار خودم میام انجمن و پوشک و ارزاق براشون می گیرم.

اینقدر وضع زنگیشون بده که واقعاً دیگه نمی دونیم براشون چکار کنیم…

نمایشگاه نقاشی

نمایشگاه نقاشی

 یک روز صبح که نمایشگاه ساکت و آروم بود و هنوز بازدید کننده ای مراجعه نکرده بود تصمیم گرفتم برای خودم یک تابلو نقاشی از کارهای بچه ها را بخرم. با خودم میگفتم کار کدومشون را بخرم؟کارهای مریم خیلی قشنگ بود اون همیشه از رنگهای شاد استفاده می کنه،یادم به روز اولی افتاد که مادر مریم اونو آورده بود انجمن. گریه می کرد و می گفت: به خاطر ظاهرش اجازه ندادن به مدرسه بره و گفتند: وقتی اون به مدرسه میاد بچه های دیگه ازش می ترسن!ولی خوندن و نوشتن را دو.ست داره و به نقاشی هم خیلی علاقه داره؛ اونا تو کلاس سوادآموزی،نقاشی ثبت نام کردیم…

چشمم به کارهای کیمیا افتاد یک دختر ایستاده را کشیده بود که دو تا عصا زیر بغلش بود و اتفاقاً شیما هم همین نقاشی را کشیده بود…

بعد چشمم به تابلوی کفش محمدرضا افتاد. محمدرضا این کوه صبر و استقامت و سکوت. کفش ها بند نداشتند ولی انگار با انسان حرف می زدند و تمام حرفها و سختی های محمدرضا را فریاد می زدند. شاید بهتر باشه یکی از تابلوهای مسعود را بخرم اون که با پدر و مادری نابینا و خواهر و برادرهایی که هر کدام مشکلات خاصی دارن و بین خانواده ها شاید بیشتر از همه به پول حاصل از فروش نقاشی هاش احتیاج داشت… یا شاید بهتر بود از تابلوهای فاطمه یکی رو می خریدم تابلوهاش به آدم می گفتند که شاید این تنها روزنه امید و تنها دلخوشی فاطمه است با اون همه مشکلات و داشتن پدری که بعد از ۱۵سال هنوز نپذیرفته بود که فرزندی با شرایط فاطمه داره…..

چشمم به تابلوی مائده افتاد، روز اول که مائده را به کلاس نقاشی آورده بودند یه فرش کنار کلاس پهن کردیم و او را خواباندیم بدنش به حالت قیچی بود و حتی روی ویلچر هم نمی توانست بنشیند!در حالیکه کنار کلاس خوابیده بود روح زیباش در درون جسم بی حرکتش آروم و بیصدا تماشاگر بچه های کلاس نقاشی بود انگار نگاههاش وجودم را آتش می زد پدر مائده سرایه دار مدرسه بود و یک اتاق کنار مدرسه داشتند، شاید اگر در بچه گی یکی دو تا عمل روی اون انجام می دادن الانحداقل می تونست روی ویلچر بشینه یه تخته برای او آماده کردیم و مداد رنگی ها را جلوش گرفتم  اول رنگ سبز را برداشت شروع به خط کشیدن کرد آنقدر با شادی تمام خط می کشید که فکر نمی کنم نقاشان بزرگ هم هنگام خلق تابلوهای خود چنین شادی را تجربه کرده باشند. تصمیم گرفتم تابلوی «ترسیم شادی» مائده را بخرم که چشمم به تابلوی مریم افتاد. به یاد انگشتان پینه بسته اش افتادم انگشتانی که برای کمک به اقتصاد خانواده لیف می بافت یا فاطمه  که به خاطر تصادف یک طرف بدنش لمس شده بود اون که بعد از اون تصادف پدرش را هم از دست داده بود سعی می کنه از راه نقاشی بتونه امرار معاش کنه خدا کنه  تابلوهاش فروش خوبی داشته باشه. همینطور مرضیه که علاوه بر ویلچر نشین بودنش مشکل قلب و کلیه هم داره و مسلماً برای همین باید هزینه های گزافی را هر ساله پرداخت کنه و با اینکه انجمن توی این زمینه کمکش می کنه اما باز هم احتیاج به پول فروش تابلوهاش داره. نقاشی های سعید و فرهاد را که دیدم نظرم عوض شد یاد انگشتان بی حس آنها افتادم انگشتانی که به خاطر بیماری دوشن اندک حسی در آنها باقی مانده بود ولی وقتی مداد رنگی را بین انگشتان آنها می گذاشتی اثرهایی را خلق می کردند که تا زمانی که با چشم خود نبینی باور نمی کنی…

غرق در این افکار بودم که صدای خانمی به گوشم رسید که پرسید ببخشید خانم این تابلو قیمتش چنده؟

در حالیکه توی چشماش زل زده بودم با خودم گفتم همون بهتر که ندونی این تابلوها را کی و چطور کشیده تا یک قیمتی روی اون بگذاری و اونو بخری ولی من توانایی این کار رو ندارم!!!

ما باید درک کنیم

باید درک کنیم

چند روز پیش طی برگزاری کلاسهای فرهنگی یکی از دخترهای دانشجو که برای کمک در کلاسها به انجمن می آیند خیلی ناراحت شدم. بعضی وقتها احساس می کنم که انسانها درک درستی از این بچه ها یا بهتر است بگویم  انسانهای اسیر ویلچر ندارند؛ خیلی راحت به دلخواه خودشان آنها را این طرف و آن طرف می برند، هرجا خودشان بخواهندآنها را می گذارند و…

بدون اینکه فکر کنند شاید آن شخص خواسته ای غیر از خواسته ی آنها داشته باشد. آنروز زمانی که علی در حال صحبت کردن با مربی بود دختر دانشجویی که مسئولیت بردن او را برای گرفتن عکس به عهده داشت اینقدر سرگرم کار خود بود که بدون توجه به اینکه عل در حال صحبت با مربی است دسته های ویلچرش را گرفت و او را با خود برد… من با دیدن این صحنه خیلی متأثر شدم بعضی وقتها ما مردم فراموش می کنیم که اینها جسدهای بی جان نیستند بلکه جانهایی پرتلاش و پرتوان هستند پر از احساس و فهم و درک که اسیر جسم هایی ناتوان و بی حرکت هستند. وقتی به عمق احساس آنها دقت کنی روحهای پرتوان، پرغیرت و حساس با نگاه های بی فروغ ولی عمیق با لبانی خاموش؛ پر از حرفهای نگفته، جانهای پرتلاطم اسیر جسمهای بی حرکت و چقدر نیازمند دستی که آنها را یاری کند تا فریاد و خروش درونی  خود را ابراز کنند ، در حالیکه مشتاق و منتظر یاری ما برای رسیدن به هدفهایشان هستند ما آنها را مثل مهره های بی جان جابجا می کنیم، به جای آنها تصمیم می گیریم، اظهار نظر می کنیم،انتخاب می کنیم…

در آن لحظه از خدا خواستم که هیچوقت فراموش نکنیم آسوده مأوی محل شکفتن جانهای بیداریست که پشت پرده معلولیت مخفی مانده و الان فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده اند پس بیایید یادمان نرود که برای چه اینجا هستیم.

روز مادر

بزرگداشت مقام مادر

همزمان با بزرگداشت مقام زن و روز مادر جشن کوچکی در ساختمان رضا۲ در تاریخ ۹۳/۲/۴ بزرگرار گردید.

این جشن با حضور توانیاران، مادر توانخواهان برگزار گردید. خواندن مولودی در وصف مقام حضرت زهرا(س) و همچنین خواندن شعر توسط خانم پهلوانی در بزرگداشت مقام مادر از برنامه های اجرایی در این جشن بود.

جشن تولد 93

اولین جشن تولد توانخواهان ۹۳

یکی از برنامه های انجمن در راستای توانمندسازی توانخواهان ایجاد شادی و روحیه و نشاط بین توانخواهان و خانواده های آنهاست.برای رسیدن به این هدف برنامه های مختلفی وجود دارد. یکی از این برنامه ها برگزاری جشن تولدهایی برای توانخواهان است در این جشن تولدها با اجرای برنامه های شاد و تهیه کیک و کادو برای توانخواهان که همگی توسط حامی انجام می پذیرد،  لحظات شاد و مفرحی برای آنان ایجاد می شود.

در تاریخ ۹۳/۲/۴ اولین جشن تولد توانخواهان خیریه آسوده ماوی در ساختمان رضا ۳ برای ۱۵ نفر از توانخواهان که عبارتند از: علی، محمدرضا،اسلام، ایمان، صادق، فاطمه، مائده، مبینا، زهرا، ریحانه، محدثه، فاطمه، نسرین، محمد، زهرا برگزار گردید.

کلاس بهداشت

برگزاری کلاسهای آموزش بهداشت

عید مبعث

تبریک عید مبعث

مژده روزهای یکشنبه

مژده روزهای یکشنبه

یک شنبه ها برایم مژده ی شروع دارد و نشاط پایان ، وقتی از پس  دل مشغولی هایی که  خاص همه آدم های این روزگاراست  ، قدم در آن خیابان پر درخت می گذارم و وارد بنای قدیمی می شوم صدای سلام و صبح بخیر بچه ها همصدا و هماهنگ مرا به شادی بی وصفی میرساند.

 فکر کرده بودم زنگ بزنم به خانم فرخ پور و بگویم : امروز مشکلی برایم پیش آمده و نمی توانم بیایم لطفا از بچه ها عذر خواهی کنید !

با خودم می گویم می شود نروی  و مریم با آن پاهای ناتوانش بیاید … نروی  و لیلا ، ملیحه ، هادی ، مهدی ، فاطمه ،محدثه ، متین کوچولوی دوست داشتنی و….. با ویلچرهایشان به سختی اما با عشق بیایند !!! از خودم خجالت می کشم . نفسی عمیق می کشم ، به عمیقی حسم نسبت به بچه ها و مشکلات می مانند پشت عمارت قدیمی  …

برایشان از خوب نگاه کردن می گویم ، از خوب گوش کردن ،  از مطالعه کردن …. اینکه وقتی می توانید نویسنده ی خوبی باشید که خواننده ی خوبی باشید ،اینکه خواندن کتاب به شما کمک می کند تا با مکان ها ، زمان ها و شخصیت های مختلف آشنا شوید و بعد از عناصر داستان نویسی یا  قواعد گفتن شعر … می گویم و بچه ها با تمام وجود گوش می دهند و بعد نوبت می رسد به بچه ها :

حالا آنها می گویند و من می شنوم  …

نوشته هایشان ساده است ، ساده مثل دل هایشان ، مثل نگاهشان ، مثل درکشان از معنای زندگی … آن ها می خوانند و من می اندیشم:  کتاب های زیادی هست که این بچه ها نخوانده اند ، جاهای  زیادی هست که ندیده اند ، فرصت های زیادی را به خاطر شرایط جسمانیشان از دست داده اند و بسیاری از سوالهایشان شاید تا همیشه بی جواب مانده است اما هنوز تلاش می کنند … تا آرزوهای کوچک و بزرگ شان را برای من ، برای تو و برای ما بگویند ، حرفهایی که شاید گاهی وقت ها فقط در گوش خدا گفته باشند !!!

کسی در دلم نهیب می زند : مهم نیست که عناصر داستان را نمی شناسند … مهم نیست که قواعد گفتن شعر را بلد نیستند

آنها شعر را زندگی می کنند … داستان ها را می سازند و عشق را نقاشی می کنند و همه ی آرزوی آنها دیده شدن ، شنیده شدن و ثابت شدن است .

خداوند پیش از آنکه انسان را بیافریند ، عشق را آفرید چرا که می دانست انسان بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کرد و بدون درد روح خداوند را نخواهد داشت …

شاید برای همین است که این بچه ها اینقدر به خدانزدیکند مثل سمیه …

می اندیشم شاید چیزهای زیادی باشد که باید به آنها بیاموزم … رسالت من هم همین است ، به آنها آموزش خواهم داد تا بهتر بنویسند و بهتر بخوانند … اما آنچه که من این جا آموختم این است که برای نوشته هایشان قانون نگذارم ، برای احساسات بی ریا و خالصانه اشان محدودیت قایل نشوم و لطافت روحشان را با هیچ معیاری محک نزنم …

بگذارم به سادگی از پیرمرد همسایه بنویسند  … از مادرانشان .. از عطر گل نرگس … از خیابان پر عابر … از خانم فرخ پور …از خانم مطلبی …از آقای قناعت و مهربانی هایش ، از مادریار مهربان… واز من .. از لحن حرف زدنم  بنویسند و شیوه ی درس دادنم و …چرا که روز اول خود بر تابلو برایشان نوشتم : هیچ آدابی و ترتیبی مجوی …  هرچه می خواهد دل تنگت بگو …..

دوره جدید جلسات مشاوره

به گزارش خبرنگار آسوده مأوی، دوره جدید جلسات مشاوره  انجمن با حضور آقای یعقوبی کارشناس روانشناسی از تاریخ ۱۴/۱۰/۹۰ در دفتر مرکزی انجمن آغاز گردید. بر اساس این گزارش؛ این جلسات، مشاوره  بصورت گروهی و فردی با حضور خانواده های توانخواهان و توانیاران برگزار می شود. در تاریخ ۱۴/۱۰/۹۰ آقای یعقوبی با دو خانواده از توانخواهان انجمن در راستای حل مشکلات روحی و روانی و بهبود مشکلات آنها صحبت کردند. این جلسات روزهای چهارشنبه هر هفته در دفتر مرکزی انجمن دایر خواهد بود.