چشمم به کارهای کیمیا افتاد یک دختر ایستاده را کشیده بود که دو تا عصا زیر بغلش بود و اتفاقاً شیما هم همین نقاشی را کشیده بود…

بعد چشمم به تابلوی کفش محمدرضا افتاد. محمدرضا این کوه صبر و استقامت و سکوت. کفش ها بند نداشتند ولی انگار با انسان حرف می زدند و تمام حرفها و سختی های محمدرضا را فریاد می زدند. شاید بهتر باشه یکی از تابلوهای مسعود را بخرم اون که با پدر و مادری نابینا و خواهر و برادرهایی که هر کدام مشکلات خاصی دارن و بین خانواده ها شاید بیشتر از همه به پول حاصل از فروش نقاشی هاش احتیاج داشت… یا شاید بهتر بود از تابلوهای فاطمه یکی رو می خریدم تابلوهاش به آدم می گفتند که شاید این تنها روزنه امید و تنها دلخوشی فاطمه است با اون همه مشکلات و داشتن پدری که بعد از ۱۵سال هنوز نپذیرفته بود که فرزندی با شرایط فاطمه داره…..

چشمم به تابلوی مائده افتاد، روز اول که مائده را به کلاس نقاشی آورده بودند یه فرش کنار کلاس پهن کردیم و او را خواباندیم بدنش به حالت قیچی بود و حتی روی ویلچر هم نمی توانست بنشیند!در حالیکه کنار کلاس خوابیده بود روح زیباش در درون جسم بی حرکتش آروم و بیصدا تماشاگر بچه های کلاس نقاشی بود انگار نگاههاش وجودم را آتش می زد پدر مائده سرایه دار مدرسه بود و یک اتاق کنار مدرسه داشتند، شاید اگر در بچه گی یکی دو تا عمل روی اون انجام می دادن الانحداقل می تونست روی ویلچر بشینه یه تخته برای او آماده کردیم و مداد رنگی ها را جلوش گرفتم  اول رنگ سبز را برداشت شروع به خط کشیدن کرد آنقدر با شادی تمام خط می کشید که فکر نمی کنم نقاشان بزرگ هم هنگام خلق تابلوهای خود چنین شادی را تجربه کرده باشند. تصمیم گرفتم تابلوی «ترسیم شادی» مائده را بخرم که چشمم به تابلوی مریم افتاد. به یاد انگشتان پینه بسته اش افتادم انگشتانی که برای کمک به اقتصاد خانواده لیف می بافت یا فاطمه  که به خاطر تصادف یک طرف بدنش لمس شده بود اون که بعد از اون تصادف پدرش را هم از دست داده بود سعی می کنه از راه نقاشی بتونه امرار معاش کنه خدا کنه  تابلوهاش فروش خوبی داشته باشه. همینطور مرضیه که علاوه بر ویلچر نشین بودنش مشکل قلب و کلیه هم داره و مسلماً برای همین باید هزینه های گزافی را هر ساله پرداخت کنه و با اینکه انجمن توی این زمینه کمکش می کنه اما باز هم احتیاج به پول فروش تابلوهاش داره. نقاشی های سعید و فرهاد را که دیدم نظرم عوض شد یاد انگشتان بی حس آنها افتادم انگشتانی که به خاطر بیماری دوشن اندک حسی در آنها باقی مانده بود ولی وقتی مداد رنگی را بین انگشتان آنها می گذاشتی اثرهایی را خلق می کردند که تا زمانی که با چشم خود نبینی باور نمی کنی…

غرق در این افکار بودم که صدای خانمی به گوشم رسید که پرسید ببخشید خانم این تابلو قیمتش چنده؟

در حالیکه توی چشماش زل زده بودم با خودم گفتم همون بهتر که ندونی این تابلوها را کی و چطور کشیده تا یک قیمتی روی اون بگذاری و اونو بخری ولی من توانایی این کار رو ندارم!!!