محسن کودک معلول

پسرم زن و یک بچه شش ماهه داشت، خیلی زندگی خوب و آرومی داشتند که اتفاقی با یک خونواده آشنا شده بود، چند وقتی گذشت و ما از آشنایی پسرم با این خونواده بی اطلاع بودیم تا اینکه مادر خانم پسرم بهم زنگ زد و گفت پسرتون با یک خونواده آشنا شده که یک دختر تقریبا هفده- هیجده ساله دارند.ما پیگیری کردیم دیدیم بله پسرمون میگه من دختر این خونواده را می خوام و باهاش ازدواج کردم؟؟؟

ما هر چی تلاش کردیم که اونا از این رابطه منصرف کنیم نتونستیم پسرمون می گفت من اونا دوست دارم. متاسفانه خونواده ی دختره خیلی بد بودند از نظر اعتیاد و بی نظمی اما ما حریف پسرمون نشدیم.

به همین خاطر عروسمون با بچه شش ماهه طلاق گرفت… این کار پسرم خیلی برامون گرون تموم شد و سخت بود وقتی دیدیم زندگی به اون خوبی را رها کرد اونم بدون هیچ دلیلی ما ترک پسرمون را کردیم و گفتیم اگه می خوای با اون زندگی کنی از اینجا برو و با همونا باش… تا چند وقتی هیچ اطلاعی ازشون نداشتیم و بعد از چند وقت پسرمون شروع کرد به تماس تلفنی، چندین بار زنگ زد و دیگه خودمون هم طاقت نداشتیم به پدرش گفتم خب اشتباهیه که کرده و اتفاقی که افتاده کاریش هم نمی شه کرد بیاریمش خونه ی خودمون. پدرش قبول کرد وقتی اونها را دیدیم یه پسره هفت ماهه داشتند. متاسفانه دیدیم که محسن خیلی غیر عادیه، خیلی لاغره و اصلا پا
نمی گیره خیلی دکترش بردیم و از تموم قسمتهای بدنش سی تی اسکن انجام دادیم گفتند این بچه موقع زایمان آسیب به سرش رسیده و نصفی از رگهای سرش قطع شده و نصف دیگه هم به مرور زمان قطع می شه. خلاصه خانواده پسرم تحت را تحت حمایت خودمون گرفتیم. محسن هر کاری را که یک بچه ی دو ساله انجام می داد را چهار سالگی انجام می داد. اما هر چی دکترش می بردیم هیچ اقدامی براش انجام نمی دادند. تقریباً دو سالش بود که متوجه شدیم حتی حرف هم نمی زنه و نمیتونه غذا را بجود وضعیتش روز به روز بدتر می شد…

پسرم هم دیگه اون پسر سابق نبود هیچ احترامی برای پدر و مادر قائل نمی شد و هیچ چیز براش مهم نبود. پسری که خیلی آروم بود و اهل هیچ خلافی نبود حالا اعتیاد همه چیز را ازش گرفته بود و نابودش کرده بود…

در حال حاضر هم زندان است و خونوادش تو مشقت و سختی زندگی می کنند!!!!!!!!!!

خودم خیلی به عروسم محبت می کنم بهش می گم تو هم مثل دختر خودم می مونی و راه و چاه را نشونش  می دادم اما انگار سبک زندگیشون با ما فرق می کنه و نمی تونه مثل ما زندگی کنه و نظم به زندگیش بده. اینقدر بی اهمیته که قبضهای آب و برقش می مونه تا قطع بشه و ما مجبوریم حتی قبض آب و برقشون را هم پرداخت کنیم. همه ی این کارها را به خاطر محسن انجام می دیم چون اگه آب نباشه واقعاً تمام مشکلات برای اون پیش میاد.

خداییش عروسم خیلی به خاطر محسن زحمت می کشه واقعاً هیچ کس نمی تونه این بچه را جمع کنه بارها می خواستیم براش پرستار بگیریم اما هیچ پرستاری مثل مادرش نمی تونه کارهای محسن را انجام بده واقعاً برای محسن زحمت می کشه فکرشا بکنید از هجده سالگی تا الان که سی و پنج سالشه کارهای محسن را انجام می ده الان دیگه مثل یک خانم مسن شده اصلاً دندون توی دهنش نیست و خودش هم دچار کمردرد شدید شده اما با این وجود کارهای محسن را انجام می ده.

تا اینکه یک روز محسن را برده بودم بیمارستان عیسی بن مریم. اونجا چند تا خانم داشتند در مورد محلی صحبت می کردند که بچه های معلول را تحت حمایت قرار می دند از اونجا آدرس انجمن را گرفتم و آوردمش اینجا.

انجمن واقعاً بهمون کمک کردند. هزینه پوشک ماهیانه را تقبل کردند و همچنین هر ماهه ارزاق هم بهمون می دادند.

خونه ی پسرم خیلی خراب و کقیف بود واقعاً افتضاح بود انجمن خونه را کاملاً عوض کرد همه جا را رامیک، رنگ و نقاشی کردند و آبگرمکن ، فرش و… همه چیز براش خریدند.

خونشون را هم خودمون براشون خریدیم یه خونه شصت متری توی زینبیه. درسته که خیلی کوچیکه اما به خاطر اینکه محسن را دارند گفتیم اگه بی خونه باشند مطمئناً دچار مشکلات بیشتری می شدند خونه را به نام محسن کردیم و بهشون گفتیم خودمون هزینه زندگیتون را می دیم.

هر کاری می کنیم که رویه ی زندگیشون را عوش کنیم نمی تونیم؛اگر پسرمون حرف ما را گوش می کرد شرایط زندگیشون بهتر می شد اما متاسفانه…

یک روز شوهرم رفته بود که یک سری به آنها بزنه دیده بود عروسم با برادراش نشستند و یک عالمه مواد مخدر و… اونجا هست شروع به دادو فریاد می کنه که این چه وضعیه، عروسم گفته بود که اینها ماله برادرامه واقعاً دیگه نمی دونیم چکار کنیم؟؟؟

کسانی که می گویند فقر و کمبود محبت باعث اعتیاد می شه من قبول ندارم چون ما پسرمون را با نون زحمت کشی بزرگ کردیم و از نظر محبت هم هیچی براش کم نگذاشتیم اما حالا توی این وضعه.

متاسفانه عروسم هم متوجه زندگیش نمی شه و به خاطر همین خودم اومدم انجمن و گفتم من خودم همه کارهای محسن را انجام می دم حالا ماهی یکبار خودم میام انجمن و پوشک و ارزاق براشون می گیرم.

اینقدر وضع زنگیشون بده که واقعاً دیگه نمی دونیم براشون چکار کنیم…

نمایش آواتار نویسنده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *