دسته: آیینه های زندگی

ما باید درک کنیم

باید درک کنیم

چند روز پیش طی برگزاری کلاسهای فرهنگی یکی از دخترهای دانشجو که برای کمک در کلاسها به انجمن می آیند خیلی ناراحت شدم. بعضی وقتها احساس می کنم که انسانها درک درستی از این بچه ها یا بهتر است بگویم  انسانهای اسیر ویلچر ندارند؛ خیلی راحت به دلخواه خودشان آنها را این طرف و آن طرف می برند، هرجا خودشان بخواهندآنها را می گذارند و…

بدون اینکه فکر کنند شاید آن شخص خواسته ای غیر از خواسته ی آنها داشته باشد. آنروز زمانی که علی در حال صحبت کردن با مربی بود دختر دانشجویی که مسئولیت بردن او را برای گرفتن عکس به عهده داشت اینقدر سرگرم کار خود بود که بدون توجه به اینکه عل در حال صحبت با مربی است دسته های ویلچرش را گرفت و او را با خود برد… من با دیدن این صحنه خیلی متأثر شدم بعضی وقتها ما مردم فراموش می کنیم که اینها جسدهای بی جان نیستند بلکه جانهایی پرتلاش و پرتوان هستند پر از احساس و فهم و درک که اسیر جسم هایی ناتوان و بی حرکت هستند. وقتی به عمق احساس آنها دقت کنی روحهای پرتوان، پرغیرت و حساس با نگاه های بی فروغ ولی عمیق با لبانی خاموش؛ پر از حرفهای نگفته، جانهای پرتلاطم اسیر جسمهای بی حرکت و چقدر نیازمند دستی که آنها را یاری کند تا فریاد و خروش درونی  خود را ابراز کنند ، در حالیکه مشتاق و منتظر یاری ما برای رسیدن به هدفهایشان هستند ما آنها را مثل مهره های بی جان جابجا می کنیم، به جای آنها تصمیم می گیریم، اظهار نظر می کنیم،انتخاب می کنیم…

در آن لحظه از خدا خواستم که هیچوقت فراموش نکنیم آسوده مأوی محل شکفتن جانهای بیداریست که پشت پرده معلولیت مخفی مانده و الان فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده اند پس بیایید یادمان نرود که برای چه اینجا هستیم.

مژده روزهای یکشنبه

مژده روزهای یکشنبه

یک شنبه ها برایم مژده ی شروع دارد و نشاط پایان ، وقتی از پس  دل مشغولی هایی که  خاص همه آدم های این روزگاراست  ، قدم در آن خیابان پر درخت می گذارم و وارد بنای قدیمی می شوم صدای سلام و صبح بخیر بچه ها همصدا و هماهنگ مرا به شادی بی وصفی میرساند.

 فکر کرده بودم زنگ بزنم به خانم فرخ پور و بگویم : امروز مشکلی برایم پیش آمده و نمی توانم بیایم لطفا از بچه ها عذر خواهی کنید !

با خودم می گویم می شود نروی  و مریم با آن پاهای ناتوانش بیاید … نروی  و لیلا ، ملیحه ، هادی ، مهدی ، فاطمه ،محدثه ، متین کوچولوی دوست داشتنی و….. با ویلچرهایشان به سختی اما با عشق بیایند !!! از خودم خجالت می کشم . نفسی عمیق می کشم ، به عمیقی حسم نسبت به بچه ها و مشکلات می مانند پشت عمارت قدیمی  …

برایشان از خوب نگاه کردن می گویم ، از خوب گوش کردن ،  از مطالعه کردن …. اینکه وقتی می توانید نویسنده ی خوبی باشید که خواننده ی خوبی باشید ،اینکه خواندن کتاب به شما کمک می کند تا با مکان ها ، زمان ها و شخصیت های مختلف آشنا شوید و بعد از عناصر داستان نویسی یا  قواعد گفتن شعر … می گویم و بچه ها با تمام وجود گوش می دهند و بعد نوبت می رسد به بچه ها :

حالا آنها می گویند و من می شنوم  …

نوشته هایشان ساده است ، ساده مثل دل هایشان ، مثل نگاهشان ، مثل درکشان از معنای زندگی … آن ها می خوانند و من می اندیشم:  کتاب های زیادی هست که این بچه ها نخوانده اند ، جاهای  زیادی هست که ندیده اند ، فرصت های زیادی را به خاطر شرایط جسمانیشان از دست داده اند و بسیاری از سوالهایشان شاید تا همیشه بی جواب مانده است اما هنوز تلاش می کنند … تا آرزوهای کوچک و بزرگ شان را برای من ، برای تو و برای ما بگویند ، حرفهایی که شاید گاهی وقت ها فقط در گوش خدا گفته باشند !!!

کسی در دلم نهیب می زند : مهم نیست که عناصر داستان را نمی شناسند … مهم نیست که قواعد گفتن شعر را بلد نیستند

آنها شعر را زندگی می کنند … داستان ها را می سازند و عشق را نقاشی می کنند و همه ی آرزوی آنها دیده شدن ، شنیده شدن و ثابت شدن است .

خداوند پیش از آنکه انسان را بیافریند ، عشق را آفرید چرا که می دانست انسان بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کرد و بدون درد روح خداوند را نخواهد داشت …

شاید برای همین است که این بچه ها اینقدر به خدانزدیکند مثل سمیه …

می اندیشم شاید چیزهای زیادی باشد که باید به آنها بیاموزم … رسالت من هم همین است ، به آنها آموزش خواهم داد تا بهتر بنویسند و بهتر بخوانند … اما آنچه که من این جا آموختم این است که برای نوشته هایشان قانون نگذارم ، برای احساسات بی ریا و خالصانه اشان محدودیت قایل نشوم و لطافت روحشان را با هیچ معیاری محک نزنم …

بگذارم به سادگی از پیرمرد همسایه بنویسند  … از مادرانشان .. از عطر گل نرگس … از خیابان پر عابر … از خانم فرخ پور …از خانم مطلبی …از آقای قناعت و مهربانی هایش ، از مادریار مهربان… واز من .. از لحن حرف زدنم  بنویسند و شیوه ی درس دادنم و …چرا که روز اول خود بر تابلو برایشان نوشتم : هیچ آدابی و ترتیبی مجوی …  هرچه می خواهد دل تنگت بگو …..

جای خالی از تو

شعر نوشت: جای خالی

اگر عشق است رمز زندگانی

بمان عاشق که جاویدان بمانی

نوای عشق هم در همنوایی است

برای زنده ماندن عشق کافی است

اگر عشقی نباشد زندگی چیست

بدون عشق چون مرده توان زیست

اگر نوبت گرفتی در صف عشق

بدان نامت همیشه جاودانی است

در این خیریه پا و دست و قلب است

برای هر کسی یک جای خالی است